سه شنبه امتحان دارم و دستم هم رگ به رگ شده.
حالا با دست باند پیچی شده و با درد زیاد درس می خونم. دیگه بهتر از این نمیشه :دی
i need to have a chit chat with karma :D
چشمام باز نمیشن ... خیلی خوابم میاد. از دو روز پیش فقط 4 ساعت خوابیدم. خرخون نیستم ٬ درسا خیلی زیادن جوری که هیچ کاری نمی تونم بکنم به جز اینکه از خوابم بزنم.
یه کافی درست کردم. مثل همیشه کمی تا قسمتی تلخ.
آلبومای Laura Pausini رو دانلود کردم و دارم گوش میدم. با موسیقی همه چیز قابل تحمل تر ِ. دلم خیلی گرفته.. اولا میشد غر بزنم٬ اما حالا دیگه کسی حوصله ی گوش دادن نداره. یه بغضی تو گلومه ... همینجور که دارم کافی می خورم بغضمو فرو می برم. بدم میاد گریه کنم... آدم ضعیف میشه با اشک ریختن نمیخوام به گریه کردن عادت کنم.
واسه همین میگم تنها هستم دیگه. اگه نبودم حالا حداقل یه نفر بود که بهم بگه غر بزن من گوش میدم. ولی خب بازم بیخیال... روزا خیلی سخت میگذرن اما بالاخره میگذرن.
پس واسه چی وبلاگ زدم؟ که حداقل بتونم واسه ی خودم بنویسم. دلم از همه آدما گرفته.. ۷ میلیارد آدم تو این دنیای لعنتی هستن اما همه تنها هستن ... بازم بیخیال
واقعا اعتقاد دارم که I don't fit into this world ... اما بازم بیخیال
یه رکورد بوک 100 پیج باید تا فردا تحویل بدم. تقریبا 80 پیج رو نوشتم.
یه رکورد بوک دیگه هم دارم اما دیگه اونو نمی رسم بنویسم. حالا شاید نخوابم و اونو هم بنویسم.
همین هفته امتحانای مید ترم که ندادم رو باید بدم. نمیشه گفت میدترم تمام پورشن رو امتحان دارم یعنی مثل اینه که دو تا فاینال بدم....اما بازم بیخیال
یه درد سر جدید هم واسه ی خودم خریدم. که حاضر نیستم از خیرش بگذرم... می خوام همزمان دو تا لیسانس بگیرم. اون یکی رشته رو هم انتخاب کردم. مهندسی شبکه هستش اما خب این مهندسی نیست. چون ۳ ساله میشه لیسانس. می دونم بهم خیلی فشار میاد... الان حتی نمی تونم توضیح بدم چه حالی دارم. اما خب مهم نیست ... بیخیال
بالاخره i'll find a way to deal with it. actually i don't deal with things i fight with them and i win and even if i don't win. i don't regret a thing
شروع کنم به نوشتن رکورد بوک بهتره :دی
می خوام یاد بگیرم Not to judge
نوشتن حس خوبی بهم میده... حتی اگه چرت و پرت باشه... دلم آروم تر شد.

امشب بدجوری یاد بچگی هام افتادم.
داشتم درس می خوندم بعد خواهرم گفت حوصله داری یه آهنگ گوش بدی؟ گفتم نه!
گفت تو حالا گوش کن خوشت میاد.
منم گفتم اوکی!
آهنگ خانوم گل ابی رو واسم گذاشت. وای من عاشق این آهنگ بودم وقتی ۶ سالم بود.
یه پیراهن کوتاه قرمز داشتم ٬ که تنم میکردم و با این آهنگ می رقصیدم. همیشه همه بهم میگفتن قشنگ می رقصی منم کلی ذوق می کردم. فکر می کردم خیلی مهم ِ این مسئله. :))
بچه که بودم علاقه ی خاصی به لباسای کوتاه داشتم. اصلا دامن یا پیراهن بلند توی کمد من پیدا نمیشد. :))
یادش بخیر...
بعضی وقتا باورم نمیشه منم یه روزی بچه بودم... زمان خیلی سریع میگذره...
ولی خوبه که آدم از بچگیاش خاطره های قشنگ داشته باشه. :)
پ.ن.۱. بعضی وقتا خودم می فهمم داغونم. حتی اگه به روی خودم نیارم.
پ.ن.۲. با خوندن این مطلب چشمام پر از اشک شدن Rest in peace little angel ![]()
اینو هم ببین.

من خیلی تنها تر از اون چیزی هستم که فکر می کردم.
پ .ن.نظر خواهی واسه ی این پست فعال نباشه بهتره ٬ نتیجه گیری بوده فقط
ای کاش من super natural بودم و یه پاور درست و حسابی داشتم.:دی

